مولانا محمد بن احمد بيغمى

44

داراب نامه ( فارسى )

اين بگفتند و تيغ درهم نهادند و بسيارى بتيغ و نيزه و عمود بكوشيدند ، چنانك آن‌دو سپاه از آن جنگ كردن عجب ماندند . اما برهم هيچ ظفر نيافتند . شب قريب شد ، طام گفت حاليا اجلت نرسيده بود ، فردا اگر مردى در ميدان درآيى تا باهم حرب كنيم . شموط گفت روا باشد . آواز طبل آسايش [ برآمد . دو ] سپاه از هم بازگشتند . شموط به خدمت شاه سيف الدوله آمد و خدمت كرد . شاه سيف الدوله آفرين بر جان شموط كرد و او را بنواخت . [ چون دو ] سپاه از هم بازگشتند ، آن شب كارسازى تمام كردند . روز ديگر كه آفتاب گل‌رنگ از گوشهء مشرق چون گل سورى از مهد غنچه شكفته شد ، و مهتاب چون دختر بكر در قفاى پردهء مغرب چون پرد گيان « 1 » نهفته شد ، شعر : چون فلك مشعلهء صبح ز سر درگيرد * كاروان حبشى « 2 » راه عدم برگيرد خازن كوه دگر باره بسعى خورشيد * كمر خويش سراسر همه در زر گيرد چون خورشيد انور طالع شد از آن هردو سپاه آواز طبل جنگ برآمد . آن دو سپاه سوار شدند و در مقابل هم صف بركشيدند . اول كسى كه عزم ميدان كرد شموط دلاور بود ، نعره‌زنان در ميدان درآمد . طريت كرد و جولان نمود و آواز برآورد كه اى پهلوان طام گفته بودى اگر مردى فردا در ميدان درآيى تا باهم حرب كنيم كه عاقبت كار چه شود . طام چون سخن شموط بشنيد در ميدان درآمد و سر راه بر شموط بگرفت و گفت اى ملاطيه‌يى بىوجود ! هيچ‌كس نماند كه مرا ميطلبى ؟ هم‌اكنون دمار از جانت برآرم ! شموط گفت مرد ميدانم تويى . بگرد تا بگرديم ! اول به نيزه بكوشيدند و برهم ظفر نيافتند . دست بعمود گران كردند و بر فرق و درق هم مىكوفتند تا چند حمله بگرز گران كردند ، پس گرزها از دست بينداختند و قبضهاى تيغ بدست گرفتند و بسيارى بكوشيدند . از ناگاه شموط دلاور درآمد و يك زخم تيغى بر ران طام زد كه چون دهان ماهى از هم بشكافت و خون

--> ( 1 ) - در اصل : پرده كيان . ( 2 ) - در اصل : حبشه .